به همراه همسرم به تنکابن یا به قول مردم این شهر، "شهسوار" رفته بودم، البته کلمه "تنکابن" را بیشتر دوست دارم، برای این شهر اسم با مسماتری است. شنیده بودم گروه کوه نوردی به سرگروهی مردی به نام "بلوری" وجود دارد، که روزهای جمعه به کوه ها و دشت های خرم اطراف می روند. این گروه را آقای ابراهیمی، صاحب عکاسی افشین در تنکابن، که مرد مصفایی است به من معرفی کرد. با یکی از رابطین تماس گرفت تا روز جمعه 12/3/91 با این گروه به کوه بروم. چند دقیقه بعد "آقای بلوری" تماس گرفتند و خیلی صمیمی برنامه روز جمعه را تشریح، و من و همسرم را ثبت نام نمود. قرار شد روز جمعه ساعت 6 صبح در محل حرکت تجمع کنیم. ساعت 6 صبح سر قرار حاضر شدیم، خودم را معرفی کردم، به گرمی ما را پذیرفتند. آقای بلوری، مردی با قامت متوسط، سبیلی پرپشت و قدی تقریبا خمیده بود. (فکر می کنم چون از خیلی کوه ها صعود کرده و در سربالایی تند کوه ها خم شده، قامتش اینگونه شده است.) با اینکه حدوداً 3-52 ساله نشان می دهد ولی موهایش مشکی است. بعداً شنیدم که 60 ساله است. این هم از خصوصیات برخی مردان خطۀ شمال است که به علت مصرف زیاد برنج و احتمالاً سبوس برنج، موهایشان دیر سفید می شود. وزنش حدودا 60 تا 65 کیلو می نمود. چابک نشان می دهد و کم حرف است. در حد خیلی معمولی آشنا شدیم، از پس چهرۀ گندمگونش صفای باطن و جلوه طبیعت زیبا را دیدم. لباس کامل کوهنوردی پوشیده بود، البته پیراهن تنش بود و جلیقه ای آن را می پوشاند. با خودم فکر کردم احتمالاً پیراهن آستین بلند یقه دار را برای محافظت از آفتاب ارتفاعات پوشیده است. سوار مینی بوس شدیم، در مسیر چند نفر دیگر هم سوار شدند. با چشمانشان ما را ور انداز می کردند، بین خودشان ما را غریبه می دیدند و پچ پچی می کردند. افراد که کامل شد، دو نفر هم روی صندلی متحرک راهروی مینی بوس نشستند، حرکت کردیم. مسیر را تا "جنگل دو هزار"  می شناختم، انتهای دو هزار، از راهی دو شاخه که آسفالت خوبی هم داشت، با گردنه ها و پیچ های تند و منظره دل انگیز به سمت چپ به راهمان ادامه دادیم، بعد از طی حدود 5 کیلومتر جاده خاکی به روستای "عسل محله"  رسیدیم. وجه تسمیه روستا را پرسیدم. گفتند: اسد محله بوده، یکی گفت: اِسل محله بوده. "اِسل" به نظرم برای نامیده شدن مناسب تر بود، چون آب زیادی داشت و احتمالاً در قدیم با تجمع آب، سد کوچک یا
استخر گونه ای داشته اند که اِسل نامیده اند. به تدریج در تکلم به عسل معروف شده، البته عسل، اسم شیرین تری است و بر زبان بهتر می نشیند.  از مینی بوس پیاده شدیم تا به سمت ارتفاعات حرکت کنیم. از مرد 65 ساله تا پسر بچه 7 ساله بودند. جمع همدیگر را می شناختند، معلوم بود سالهاست که با هم به کوه نوردی می روند. همه مجهز به تجهیزات کامل از پوتین گرفته تا کوله، کلاه، عصا و . . . بودند و ما چی؟ کفش کتانی و فلاسک چای و زیرانداز کوچک و ساکی با بندی بر دوش. . . خجالت کشیدیم، فکر نمی کردیم حرکت با این گروه خیلی جدی باشد. تصورم این بود که مسیری کوتاه می رویم و بعد اطراق می کنیم. در یک خط حرکت کردیم، یک نفر جلودار شد که فکر می کنم 60 سال سنش بود. بازوبند خود را بست، یک نفر عقب دار و دو نفر کوه یار. با دستور آقای بلوری، از جلو تا آخرین نفر، به ترتیب شماره بندی شدیم. 23 نفر بودیم. حدود 13 نفر زن و 10 نفر مرد بودند. ماشاءا... به خانم ها که همه جا، حتی در کوه نوردی، از آقایان جلو زده اند. شماره من 13 شد. امیدوار بودم نحسی 13 من را نگیرد. بی خیالش شدم. قبلاً در هتلی در لندن دیدم که شماره اتاق 13 را نوشته اند: 1+12 و در هواپیما هم اگر دقت کنید، ردیف 13 وجود ندارد.

بعد از حدود نیم ساعت صعود به چشمۀ آبی گوارا رسیدیم، استراحتی کوتاه و مجدداً حرکت. عظمت کوه باجنگل زیبا  و آوای پرندگان و نفس گرم کوه نوردان و عرق جبین در هم گره خورده بودند، صحنه های زیبایی می آفرید. بعد از یک ساعت حرکت، به دشتی زیبا با رودخانه ای مارپیچ رسیدیم. انتهای دشت، کوه زیبایی پوشیده از برف خودنمایی می کرد. دشت سرسبز همه را مسحور کرد. خدا را در هر جا می شد دید. ترنم نیایش را در آوای آب رودخانه، صدای پرندگان، وزش نسیم و حرکت برگ های درختان، نور خورشید و جلوۀ کوهی که بر قله و دامنه اش، سفیدی برف نمایان بود، می شنیدم. به شکرانۀ ورود ما انسان ها، اشرف مخلوقات عالم، درختان دست تکان می دادند. زندگی پر استرس شهری و نشستن پشت میزهای اداره و لم دادن در آپارتمان های قوطی کبریتی، ما را از دیدن این مناظر زیبا که به عمق جان مان نفوذ می کندو فطرت خدایی مان را بیدار می کند، محروم می سازد.

آقای بلوری با دف کوچکش نواخت و با صدای خوشش چند ترانه گیلکی و فارسی خواند. انصافاً صدای خوشی داشت و نشاط جمع را مضاعف کرد. مردی از جنس بلور به من نزدیک شد و گفت: آقای یزدان پناه! از این جا به بعد 5/2 ساعت کوه نوردی در شیب هایی تند داریم، به نظرم شما و خانم همین جا اطراق کنید، وسایل مناسب کوه نوردی ندارید، عدۀ دیگری هم می مانند. ما هم اطاعت کردیم و در کنار رودخانه، زیر درختان به همراه عده ای دیگر اطراق کردیم و تا ساعت حدوداً 5/3 بعدازظهر، همان جا ماندیم. پسر بچۀ ده ساله که نامش جاوید بودبا مادرش ماند. در بین ما دو پیرمرد 65 ساله که بازنشسته آموزش و پرورش بودند و همچنین یک زوج جوان و جوانی که حدوداً سی ساله بود، به عنوان سرپرست گروه کوچک ما ماندند. نهار را با هم خوردیم. همه از غذای اندکشان به هم تعارف می کردند. جوان سی ساله کباب جوجه خوشمزه ای آماده کرد. به همه تعرف نمود. یکی از مردان 65 ساله که نامش آقای بخشی بود، از زانو درد و  پماد شتر مرغ تعریف می کرد. با وجود سن بالا و پا درد و کمر درد نمی توانست همراهی با گروه را ترک کند. می گفت: هر چه خانواده منع می کنند، گوش نمی دهم. وقتی می خواهیم به کوه برویم از روز قبل مثل بچه ها ذوق می کنم، کوله ام را آماده می کنم، کشمش و فندوق و مواد غذایی دیگر را آماده می کنم و شب به شوق روز حرکت می خوابم. ذوق کودکانه را می شد در عمق نگاه و صدایش مشاهده کرد. جاوید هم از بند آپارتمان رهیده، کنار رودخانه مشغول ماسه بازی بود. از لابلای درختان و چمنزار دنبال حشره می گشت. به قول ایلیچ، "در مدرسۀ بدون دیوار مشغول آموزش از مام طبیعت بود" و به قول ژان ژاک روسو، " روح فطری اش با طبیعت گره خورده بود ".

ساعت 3:30 بعد از ظهر گروه دوم به ما ملحق شدند. بعد از کمی استراحت به سمت آبشار حرکت کردیم. بین راه گروهی را دیدیم که از استان فارس آمده بودند. آقای بلوری را می شناختند. وقتی او را دیدند، مرد شیرازی شروع به خواندن ترانه ای از شیراز کرد و آقای بلوری هم با دایره اش، همراهی اش نمود. فضای مصفایی به وجود آمد. هیچ کس هم حرکت نا متعارفی انجام نداد. همه با نگاهی خوش به مرد آوازه خوان و و مرد دایره نواز می نگریستند. با کفش به رودخانه زدیم و از چمنزار بلند مرداب گونه گذشتیم و از ارتفاعاتی صعب العبور و پوشیده از درخت، به سمت آبشار حرکت کردیم. زیبایی آبشارمسحورمان کرد. بین راه هم در حال حرکت، مردی از جنس بلور با دایره اش می زد و می خواند و صدای گرمش با آوای خوش پرندگان در هم می آمیخت و گروه که در یک صف حرکت می کردند، نشاط و انرژی می گرفت. در کنار آبشار چشمه هایی گوارا یافتیم و از آب زلال و سردش نوشیدیم، آب چشمه به جانم دوید. آب نیز مثل هوا که ریه هایم را شستشو داده بود، رگ هایم را جلا داد. به سمت عسل کله حرکت کردیم. در را آقای بلوری می خواند:


"ماشا ا... ماشا ا... / ماشا ا... جلودار / ماشا ا... عقب دار/ ماشا ا... کوه یار / ماشا ا... به این جمع / نبینی هر گز غم /
ماشا ا... به افرا (نام گروه) / برو بالا ابرا / برو مثل آهو / این کوه به اون کوه / قله به قله /
ماشا ا... به قلبت / ماشا ا... به پاهات / ماشا ا... به نیروت
"

گروه هم با او تکرار می کرد. حدود ساعت 6 بعد از ظهر به عسل ده رسیدیم. مینی بوس منتظرمان بود. به سمت تنکابن حرکت کردیم، در طول راه نیز آقای بلوری همچنان پر انرژی می زد و می خواند. یکی از همراهان هم، جمع را به بستنی دعوت کرد که خیلی چسبید.

نکتۀ آخری که می خواهم در پایان روی آن تکیه کنم این بود که گروه در طول مسیر شئونات را رعایت می کردند. با اینکه در گروه از سن های مختلف و قشرهای متفاوت حضور داشتند، صحنۀ ناخوشایندی ندیدم. این نکته برای همسرم نیز قابل رؤیت بود. با اینکه همسرم از پا درد و دست درد در تهران رنج می کشید، بعد از 6 ساعت پیاده روی و کوه پیمایی هیچ گونه شکوه ای از درد نداشت و با نشاط گروه را همراهی می کرد. حسن گروه ما، صفا و پاکی و صداقت آقای بلوری بود که او را "مردی از جنس بلور" نامیدم و برازندۀ این نام نیز هست.