Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

دانش آموز که بودیم بعضی از بچه ها که حال درس خواندن نداشتند، می زدند به تقلب. یادم می آید که وقتی
تقلب هایشان را می نوشتند و جا سازی می کردند، با آواز بلند می خواندند: "تقلب توانگر کند مرد را"  روزی از روز ها، دانش آموزی اصفهانی به شهر ما آمد. او نیز وقتی دید که ما با چه شدتی درس می خوانیم، به ما نصیحت کرد: "خودتان را خسته نکنید." من آخرین روش های تقلب را به شما یاد می دهم. برخی از دوستان نیز گولش را خوردند و روش هایش را آموختند. او نیز در حین به اصطلاح آموزش، با آواز می خواند: "تقلب توانگر کند مرد را"  

از آن زمان حدود سی و پنج سال می گذرد. وقتی نگاه می کنم، می بینم، عموماً آن بچه هایی که تقلب می کردند، در بزرگسالی شان نیز، آدم های متقلبی شدند و تعدادی از آن ها نیز سرنوشت های غم انگیزی پیدا کردند. در حقیقت شعرشان اینگونه تعبیر شد: "تقلب زمین می زند مرد را."

علت بیان این مقدمه این است که با شور و شوقی فراوان به دیدن نمایشگاه دیجیتال که اخیراًدر تهران برگزار شد، رفتم.
می خواستم که آخرین دستاوردها و تولیدات کشور عزیزمان را ببینم. انصافاً به جز کارهای کپی، دستاوردهای خوبی ارائه شده بود. از دیدن نمایشگاه لذت بردم. در یکی از غرفه ها که تبلت عرضه می کرد، تبلتی با مارک "هیوندای" نظرم را جلب کرد. پیش پرداخت خرید را پرداخت کردم. بنا شد که بعد از اتمام نمایشگاه تحویل دهند. برند "هیوندای" برایم آشنا بود. نام قابل اعتمادی در دنیا محسوب می شود. قبلاً هم کتاب "سنگفرش هر خیابان از طلاست" را که بنیانگذار این شرکت نوشته است، خوانده بودم. با اطمینان به این نام و تعهد کره ای ها خریدم. هفته ی گذشته، روز پنج شنبه برای تحویل تبلت به برج ناهید در خیابان میرداماد رفتم.(طبقه و نام شرکت را ذکر نمی کنم) و تبلت را تحویل گرفتم. به منزل که رسیدم و بسته را باز کردم، فهمیدم کار کرده است و چندین عکس از افرادی که از نمایشگاه بازدید کرده اند، در آن ذخیره شده است. فهمیدم سرم کلاه گذاشته اند و تبلتی را به من عرضه کرده اند که در غرفه گذاشته بودند. اول فکر کردم که مهم نیست، همان بهتر که بگذرم، ولی با خود اندیشیدم که این کار ناجوانمردانه است و شاید مرا ساده لوح فرض نموده اند. اگر مراجعه نکنم، به قول مردم، "به ریشم می خندند."  روز پنج شنبه بعد از ظهر، به محل شرکت رفتم که تعطیل بود. سر راه، کنار خیابان میرداماد، مرد دست فروشی بساط پهن کرده بود و مغز گردو، انجیر و توت خشک و آلو خورشتی می فروخت. از او نیز خرید کردم. جنس هایش مرغوب بود. از روی ناراحتی که داشتم، به جای بیست هزار تومان، سی هزار تومان به او دادم. وقتی به منزل رسیدم، متوجه شدم که اشتباه دیگری مرتکب شده ام. با خودم فکر کردم، روز شنبه که برای تعویض تبلت می روم، با مرد دست فروش هم صحبت می کنم و بقیه ی پولم را می گیرم. روز شنبه به سمت خیابان میرداماد و برج ناهید حرکت کردم. کنار خیابان مرد دست فروش را دیدم که بساطش را پهن کرده است. موضوع را با او در میان گذاشتم. با طیب خاطر پذیرفت و به جای ده هزار تومان اضافه، آلو خورشتی داد. به شرکت . . . مراجعه کردم و خیلی صریح و روشن به
آن ها گفتم که جنس مصرف شده را به جای جنس نو به من فروخته اید. آمده ام به شما بگویم که: "نه شما خیلی زرنگید و نه من خیلی ساده لوح." وقتی از نظر فنی به آن ها توضیح دادم، دستپاچه شده بودند و توجیه می کردند. کاش مثل مرد دست فروش بی سواد، رفتار می کردند و با صداقت و خوش رویی می پذیرفتند. آقای مهندس جوان می گفت :
"فارغ التحصیل دانشگاه . . . دولتی است." بر تأسفم بیشتر اضافه شد که در مدرسه و دانشگاه به بچه ها درس زندگی و درستی و صداقت یاد نمی دهند. وقتی برخورد مرا دیدند، گناهشان را پذیرفتند و تبلت را عوض کردند. ولی دریغ از یک معذرت خواهی ساده!!! مطمئن هستم که این شرکت متقلب نیز که فکر می کنند "تقلب توانگر کند مرد را"، روزی به زمین خواهد خورد و آن مرد درست و صادق دست فروش، آسمانی خواهد شد.