Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4          Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

تیتر انتخابی ام، در نظر اول برای خواننده، نا مأنوس جلوه می کند. با خود می گویید، چه رابطه ای بین مدیریت و رمان وجود دارد. امیدوارم بتوانم در پایان مطلب، منظورم را منتقل کنم.

مدیریت، شغلی پر استرس، و مدیر دائماً در حال تصمیم گیری است. همه فکر می کنند مدیران در اطاق های دربسته استراحت می کنند. با تجربه ام دریافته ام کمتر شغلی به اندازه مدیریت
استرس زاست. تصور می کنم مدیران باید بیش از دیگران راه هایی برای رفع استرس پیدا کنند. در غیر این صورت زودتر از دیگران پیر و زمان بازنشستگی دچار افسردگی می شوند.

ورزش، استفاده از مرخصی برای سفرهای تفریحی و زیارتی، گوش دادن به موسیقی، دیدن فیلم، انس با طبیعت و . . . می توانند به مدیران برای تنش زدایی و به قولی ریکاوری کمک نمایند.

خواندن رمان هم می تواند یکی از ابزار دفع استرس از زندگی روزمره مدیران باشد. در عالم کتاب، رمان هایی وجود دارند که شاهکارند. جذاب و گیرا، آموزنده و سرگرم کننده مثل "بینوایان". کمتر کسی است که این اثر ویکتور هوگو را بخواند و آن را تحسین نکند. وقتی رمان "بر باد رفته" را
می خوانی، تاریخچه ای از جنگ شمال و جنوب آمریکا را می آموزی. شخصیت پردازی های این رمان شگفت انگیز است. شخصیت هایی مثل اسکارلت، رت باتلر و . . . در نگاه اول این رمان، عاشقانه
می نماید ولی در حقیقت روان شناسی، جامعه شناسی، انسان شناسی و . . . در عمق آن احساس
می شود.

مدتی به خاطر شرایط شغلی و خانوادگی، ساکن خارج از کشور بودم. آن زمان شرایط گونه ای بود که اوقات فراغت بیشتری داشتم و این زمان را برای مطالعه کتاب، به خصوص رمان غنیمت شمردم. شاهکارهای ادبی جهان که به فارسی ترجمه شده اند را لیست کردم. کتاب ها را تهیه کردم. از آن جا که برای همه شاهکارهای ادبی از جمله؛ بر باد رفته، گوژ پشت نتردام، بینوایان، دزیره، پرنده خارزار و . . . فیلم ساخته اند، تصمیم گرفتم فیلم این رمان ها، که برخی سریال های طولانی بودند، را نیز تهیه کنم.

روشم این است که 15 دقیقه از فیلم را می بینم، تا فضای داستان، شخصیت ها و . . . برایم روشن شود. بعد شروع می کنم به خواندن کتاب و همپای آن، فیلم را هم می بینم. هیچ گاه فیلم را زودتر از خواندن کتاب نگاه نمی کنم. چقدر این روش آرامم می کند. هنوز هم، همین کار را انجام می دهم، آرامش عجیبی پیدا می کنم.

فکر می کنم همه مدیران، هر کسی به نوعی با توجه به ذوق و سلیقه اش به این روش ها برای آرامش نیاز دارد. امتحان کنید تا مزه اش را بچشید و تأثیرش را بر زندگی اجتماعی، کاری و خانوادگی ببینید. البته انتخاب کتاب خوب و فیلم خوب بسیار مهم است.

یکی از رمان هایی که نمی شود به سادگی از آن گذشت، "دختری از پرو" نوشتۀ
"ماریو بارگاس یوسا" است. نویسنده این کتاب سال
2010 برنده جایزه ادبی نوبل شد. (طی سال های اخیر، نویسندگان آمریکای جنوبی در عالم ادبیات خوش درخشیده اند.) از خواندنش لذت بردم و درس های زیادی آموختم و دید تازه ای به من بخشید. در حقیقت با خواندن این کتاب مرز "عشق" و "مرض" را بهتر شناختم. شاید نگاه من با نگاه خوانندگان دیگر متفاوت باشد، ولی به هر صورت دیدگاه خودم را دارم. البته عشق در نگاه عامیانه، رابطه آتشین بین مرد و زن تلقی می شود. در صورتی که این نگاه، نگاهی سطحی است. در ادبیات کهن ما که آمیخته با تعالیم ناب اسلام است، بسیاری از شعرا و عرفا، از عشق زمینی، در قالب داستان فرش را به عرش وصل کرده اند. مولوی، حافظ، عطار و . . . داستان هایی در این زمینه دارند. اصولاً قصه عشق لیلی و مجنون برای عرفا عالمی دارد. قصه ی عشق پیر صنعان عطار به دختر ی ترسا، آنچنان عشق زمینی را به آسمان وصل می کند که قلب را از جا می کند. مارکز نویسنده شهیر آمریکای جنوبی با قصه ای با همین مضمون به نام "دلبرکان غمگین من" می خواست جا پای عطار بگذارد. ولی خالی بودن او از اسلام و عرفان و اخلاق، مانع از آن شد که نگاهی عطار گونه داشته باشد. اینگونه عشق ها مثل برقی که از آسمان می جهد فقط در لحظاتی کوتاه، آسمان و زمین را به هم وصل می کنند.

من آدم های عاشق زیاد دیده ام، عشق به مقام، عشق به ثروت، عشق به شهرت، عشق به زن و . . . ولی در کنه بسیاری از آدم ها احساس کرده ام که این ها عاشق نیستند، بلکه تخیلی از عشق دارند. فکر می کنند عاشقند. بسیاری از دختران و پسران  را می بینم که شعر می سرایند، نثر می نویسند، ترانه می سرایند، یقه چاک می کنند، آواز می خوانند، می گریند، می خندند، نقاشی می کشند و . . . و از عشق می گویند. چه زود این عشق ها به نفرت تبدیل می شوند. و بعضی چه دیر می فهمند که مرض را با عشق عوضی گرفته اند. برای خیلی از آن ها دیر می شود. گاهی ده ها سال فکر می کند عاشق است، وقتی به خود می آید اقرار می کند که عاشق نبوده، مریض بوده است. و این چه اقرار درد آوری است.

مدیری را می شناختم که همه او را عاشق کارش می پنداشتند، از صبح تا شب کار می کرد. وقتی همه کارمندها می رفتند او تا پاسی از شب در اداره می ماند و کار می کرد. در کارها بسیار جدی، دقیق و منظم، و پشتکارش فوق العاده بود. به او که نزدیک شدم و سال ها که گذشت فهمیدم، او از خانه بیزار است. دلیلش را نمی خواهم بگویم، گریز از منزل و خانواده او را به کار چسبانده بود. هم خودش و هم دیگران فکر می کردند که عاشق کارش است. این چیزی نبود جز یک مرض.

مردی را می شناختم که عاشق ثروت بود. چندین دستگاه اتوبوس، بنگاه مسافربری، هزاران مترمربع زمین، ده ها خانه، مغازه و . . . داشت. به قول معروف پولش از پارو بالا می رفت، ولی این عشق فقط در شمارش پول ها و نگاه به دفتر دارایی ها بود. فرزندانش در حسرت بودند. به آنان توجهی نداشت، مردی خسیس و منقبض بود. وراثش منتظر مرگش بودند و او عاشقانه به ثروتش چسبیده بود. بالاخره مثل هر انسانی با دست خالی از دنیای مادی با همه زرق و برقش رخت بر بست و بازماندگانش بر سر تقسیم ارثیه، بعد از سال ها همچنان درگیر دعوا و مرافعه اند. همه می گفتند، فلانی عاشق پول و ثروت است، خودش هم به این عشق افتخار می کرد. قضاوت ساده است. این عشق نیست، مرض است.

عمر بن سعد را همه می شناسند. عاشق مقام بود. ملک ری دیوانه اش کرد. وقتی از او خواستند که با حسین(ع) بجنگد، ابتدا بدنش لرزید و لب به دندان گزید. ولی وقتی با او شرط کردند که؛ "ملک ری در مقابل خون حسین(ع)"، در خیالش محبوب مقام را در آغوش گرفت و خود را صاحب ملک ری دید و حسین(ع) به او گفت : "ملک ری را نخواهی دید" و این گونه نیز شد. او نیز گرفتار مرضی شد که عشق می پنداشتش و آن شد که همه می دانیم، حسرت دنیا و آخرت.

چند وقت پیش قصه مردی که در سعادت آباد، شخصی را به قتل رساند، شهره آفاق شد. او نیز خود را عاشق می پنداشت. او گرفتار عشقی شد که شب و روز برایش باقی نگذاشته بود. جور زندان کشید و فراق پدر و مادر، در آرزوی وصال یار، و یار در انتظار دیگری. وقتی فهمید که پای مرد دیگری در میان است، مست عشق خیالی و خیانت محبوب، دشنه را بر قلب رقیب نشاند و سر بر دار داد.

و بسیارند از این عشق های خیالی، پخش در کوچه و بازار. منکر عشق پاک الهی نیستم، قصه عشق شهریار گونه هایم را تر کرد. قصه عشق مجنون دل را کباب می کند. عشق فرهاد به شیرین و جان نهادن در این راه، عشق شهیدان به اهداف والایشان، و عشق مادر به فرزند که به پاکی شبنم است. عشق های پاک به وطن، دین، شرافت و انسانیت، تحسین برانگیز است. باید این گونه عشق ها را ترویج و از مبتلا شدن به عشق های مرض گونه بر حذر داشت. در حقیقت، "عشق اسطرلاب اسرار خداست" و بدون عشق، هستی متلاشی می شود.

 و اما "دختری از پرو"؛ ریکاردو سومو کورسیو ملقب به ریکی، جوانی 10 ساله، در آغاز بلوغ عاشق دختری در همسایگی اش می شود. دختر لیلی نام دارد. دختری زیبا، با شیطنت نوجوانی، عاشق پول و تجملات که برای رسیدن به آن هر کاری می کند. او با حرکاتش ریکی را مسحور خود می کند، همه این کتاب کشمکش ریکی و لیلی است. رفتار ریکی، لطیف و رفتار لیلی ، بی رحمی و شرارت است. دختر عشق او را مسخره می کند. از اینکه جاه طلب نیست، به او انتقاد می نماید. این کش و قوس بین پسر خوب و دختر بد، 40 سال طول می کشد و چهار دهه از بهترین دوران زندگی ریکی را به خود اختصاص می دهد. به قول یوسا : "تخیل ریکی، جسم، رؤیاها و امیال او را به زنجیر می کشد." دختر بد با اینکه رنج می کشد، سعی می کند بی قراری اش را تعدیل و امیالش را مهار کند. او به تعبیر خودش نمی پذیرد که با آرزوی کوچک و منطقی با جامعه آبرومند تحقیر شود. به چیزی کمتر از آنچه می خواهد، راضی نمی شود.

دختر بد پرو را ترک می کند و به فرانسه می رود. ریکی هم عاشق فرانسه است. در 25 سالگی مترجم یونسکو در پاریس می شود و او را در آنجا می یابد. باز دختر بد ریکی را تحقیر می کند و به عشقش لگد می زند. دختر بد از آنجا به عنوان چریک به کوبا می رود، سپس از کوبا خارج شده و سر از ژاپن در می آورد.

به قول جاناتان یاردلی در واشنگتن پست: "ریکی گرفتار عشق احمقانه می شود." از طرف دیگر دختر در ژاپن اسیر عاطفی مردی می شود به نام فوکودا. او مردی کوتاه قد، از فرط لاغری مثل اسکلت با موهای خاکستری رو به عقب و چهره ای که دهانش را بی لب نشان می دهد. او مثل سنگ است.

در ژاپن ریکی به لیلی و فوکودا برخورد می کند. اسارت او را در چنگ فوکودا می بیند. همان گونه که لیلی، ریکی را اسیر خود کرده، فوکودا نیز روح لیلی را اسیر خود نموده است. ریکی تعجب می کند که دختر بد به چه چیز این مرد سنگی دلبسته است.

در صحنه ای از داستان لیلی در مورد فوکودا می گوید: "او دوستم ندارد، نه مرا دوست دارد و نه هیچ کس دیگری را. در این زمینه به هم شباهت داریم. اما او از من خشن تر و قوی تر است." و در نظر ریکی: برای اولین بار به نظر می آمد که دختر بد روح و جسمش را به مردی بخشیده است.

در جایی دیگر لیلی در مورد فوکودا به ریکی می گوید: این عشق نیست. پیچیده تر از آن است، شاید یک "مرض" باشد. او کاری می کند که احساس کنم زنده و فعال هستم و به درد می خورم، اما خوشبخت نیستم. مثل این است که زیر جلدم رفت، اما این عشق نیست، قسم می خورم  نمی دانم چیست؟ ولی نمی تواند عشق باشد. بیشتر یک مرض یا عیب و نقص است. این را از "یاکوزا فوکودا" یاد گرفتم: "بله کثافت هم جاذبه ی خودش را دارد."  

صحنه های آخر داستان بسیار عبرت آموز است. دیالوگ ریکی و لیلی و حسادت لیلی به زندگی مشترک ریکی با دختری هیپی و بخشیدن همه اموالش به ریکی بسیار زیبا ترسیم شده است.

شاید این جمله ریکی خطاب به لیلی بتواند نتیجه گیری کل داستان باشد. او نیز خطاب به دختر بد بعد از 40 سال آوارگی و تخیل عاشقانه و هدر دادن بهترین سال های عمرش می گوید:
"گمان نمی کنم هیچ وقت عاشق تو بوده باشم، تو برای من همان چیزی بودی که فوکودا برای تو بود. یک مرض"

خواندن این کتاب زیبا را به شما نیز توصیه می کنم و خوشحال خواهم شد نظراتتان را توسط ایمیل دریافت کنم.